باز افرینی دادگاه سقراط

۱۳۹۹-۳-۱۸ ۱۷:۳۷:۵۰ +۰۰:۰۰۱۸ خرداد ۱۳۹۹|فلسفه شخصیتها, مقالات صوتی و تصویری|بدون ديدگاه
باز آفرینی دادگاه سقراط (فلسفه شخصیتها) مقاله ۵- استاد علی اکبر خانجانی


باز آفرینی «دادگاه سقراط» (فلسفه شخصیت ها) مقاله ۵

قاضی :جناب سوفیست ، مذهب شما چیست ؟و آیا برای خود رسالتی قائل هستید ؟

سقراط :مذهب ما خود – شناسی است و لذا رسالت من هم اینست که به مردم یاری دهم تا خودشان را بشناسند .

قاضی:این مذهب من درآوردی را از کجا آورده اید ؟ علاوه بر این آیا آدمها خودشان را نمی شناسند و دیگری باید آنها را به خودشان بشناساند ؟ آیا این یک جنون نیست ؟ آیا قصد دیوانه کردن مردم را ندارید ؟ آیا قصد ندارید که دموکراسی نو پای یونان را نابود کنید؟ هر کسی می داند که نامش چیست ، پدرو مادر ش کیستند ، اهل کجاست، چه نیازهایی دارد . و چه چیزهایی می خواهد یا نمی خواهد و تواناییها و ضعفهای خود را نیز بهتر از شمامی داند . پس شما چه چیزی را می خواهید به آنان بیاموزید ؟

سقراط :این مذهب را من خودم در آورده ام زیرا کشف کرده ام که هیچکس خودش را نمی شناسد و اینهایی هم که شما گفتید خودشناسی نیست بلکه جهان شناسی فردی هر کسی است که مربوط به خود او نیست بلکه شرایط اوست او حتی نام خودش را هم برنگزیده و لذا مال او نیست . من می خواهم هرکسی را به او نشان دهم و بشناسانم ، روح او را .

قاضی:عجب ! آیا خودتان توانسته اید که روح خود را دستگیر کنید و بشناسید ؟ اگر موفق شده اید لطفاً کمی برای ما هم بازگو کنید تا شاید ما هم علاقه مند شویم.

سقراط : شما اینک شاهد روح من هستید . من توانسته ام که روح خود را از تنم استخراج و عیان سازم .

قاضی : اگر چنین باشد این علمی بسیار وحشتناک است زیرا گمان نمی کنم در شهر آتن مردی زشت روی تر و زننده تر از شما وجود داشته باشد . آیا می خواهید همه مردم یونان را شبیه خودتان همچون دیو نمایید؟

سقراط : آری. دقیقاً همینطور است ؟

قاضی : ما هم درست به همین دلیل شما را زندانی و محاکمه می کنیم تا زیباروی ترین مردم جهان یعنی یونانیان را تبدیل به زشت ترین اقوام بشری چون خودتان نسازید و رنگ طلایی ما را سیاه ننمایید . اما سوال من اینست که راز جذابیّت و جادوی سیمای زشتی چون تو چیست که همه مردمان را از هر طبقه جلب کرده و مرید خود ساخته اید؟

سقراط:این همان جذابیّت و افسون روح من است که در من آشکار شده و چون شما روح ندارید مرا از چشم بدن خودتان اینطور زشت می بینید . شما هم اگر خودتان را بشناسید مرا زیباترین انسان خواهید دید و خودتان هم زیبا خواهید شد و همه شما را دوست خواهند داشت.

قاضی : چرا فقط آدمهای بدبخت و حقیر و بی سروپا و طُفیلی جامعه شما را زیبا می بینند؟ آیا فقط آدمهای بیچاره می توانند خود را بشناسند؟

سقراط: اینطور نیست . در میان شاگردان من آدمهای خوشبخت و پولدار هم هستند ولی بدبختها بیشتر میل خود شناسی دارند زیرا نمی توانند خودشان را در پول تما شا کنند چون پول ندارند . پس مجبورند خودشان را در خودشان پیدا کنند .

قاضی :چرا فقط جوانان در اطراف شما هستند . آیا از سادگی و بی تجربگی آنان سوء استفاده نمی کنید؟ آیا از پولشان و زیبایی جما لشان سوءاستفاده نمی کنید ؟ ما شواهدی در این باره پیدا کرده ایم . آیا شما حاضرید از این راه رسالت خود توبه کنید و مثل سابق به شورای شهر ملحق شوید و به مردم یونان خدمت کنید تا دموکراسی پایدارتر شود و رونق و رفاه توسعه یابد ؟

سقراط:ابداً .

قاضی : پس باید بین تبعید از یونان و مرگ ، یکی را برگزینید .

سقراط: مرگ را انتخاب می کنم.

قاضی: آیا مگر رسالت ندارید تا همه را به خودشان بشناسانید پس چرا نمی خواهید این رسالت را برای مردم غیر یونانی ادا کنید ؟ آیا رسالت شما فقط برای یونانیان است ؟
سقراط : رسالت من برای جهانیان است و من اولین پیامبر خود –شناسی هستم تا مردم را از این راه به خدا برسانم زیرا سریعترین راههاست . ولی بشریّت هنوز آماده نیست و دو هزار سال دیگر طول می کشد تاآماده گردد . من پیر و خسته شده ام اگر کشته شوم هم برای من بهتر است و هم برای رسالت من . درغیر این صورت بشریّت تا ده هزار سال دیگر هم برای این امر آماده نخواهد شد . خون ما باید ریخته شود تا زمین بدان آغشته شود و خاک نسل های آینده از این خون بر خوردار شود . بدینگونه من در خون آینده بشریت، آنان را به خودشان معرفی خواهم کرد.

قاضی : این هذیانها هم از خودشناسی توست ؟ به هرحال ما تو را به گونه ای می کشیم که خونت ریخته نشود و هدر گردد تا بشریت را از این جنون نجات داده باشیم . ما به تو زهری خواهیم خوراند تا خونت را تجزیه و نابود کند . ولی از آنجا که دوست قدیمی من هستی . باز هم به تو نصیحت می کنم که یا توبه کن و به حکومت آتن باز گرد و به مردم فلسفه بیاموز تا هوشمند شوند و یا تبعید را برگزین . زیرا قتل تو برای من ناگوار است زیرا شاگرد تو بوده ام و قتل تو برای من مثل خود کشی است . از تو خواهش می کنم به خودت ظلم نکن و دست از این خود-کشی بردار . آیا عاقبت خودشناسی ، خود کشی است ؟
مرا وادار به قتل خودت مکن . اگر تو از طرف خدایان رسالت داری من هم از طرف مردم آتن رسالت دارم تا تو را از این راه برگردانم تا روی به مردم کنی و از امر من که حکم مردم است اطاعت نمایی . من نماینده پارلمان هستم و مأمور مردم .

سقراط : تو مأموریت خودت را انجام بده و من هم مأموریت خودم . تو مأموری که مرا اعدام کنی ومن هم مأمورم تا در این رسالت کشته شوم . پس مأموریت هر دوی ما در این باره به امر واحدی می رسد . پس من و تو با یکدیگر در این باره دوست و همکار یم . من از تو به عنوان شاگرد قدیمی خودم ممنونم که مرا در انجام رسالتم یاری می دهی.

قاضی : تو اگر به وطن و مردم خودت وفا داشتی اینقدر لجاجت نمی نمودی . ما میدانیم که تو تحت آموزش مغان زردتشتی ایرانیان هستی که دشمنان دیرین ما هستند . تو خائن به وطن و مردم خودت و خدایان یونانی هستی.

سقراط : تو درست می گویی. من فرستاده خدای یگانه زردتشت هستم و این علم را از او دارم . و فلسفه یونانی هم تماماً از همان اقلیم است . و رسالت مرا نیز حدود هزار سال دیگر همان مردمان تصدیق خواهند کرد و کاملترین صوفیان از آن دیار ظهور خواهند کرد و بشریت را نجات خواهند داد . شما امروزه صوفی بودن را بزرگترین گناه و جرم می دانید و ولذا مرا صوفیست می نامید تا راحتر بکشید . ولی به زودی بشریت این عنوان را برتر از مقام خدایان قرار خواهد داد . و من نخستین صوفی شهید هستم که به جرم خودشناسی کشته می شوم . به زودی نام مرا همه خردمندان جهان برتر از نام زئوس و آپولون قرار خواهند داد . هر چند که در یونان تا قرنها تحت عنوان نام و مکتب من سواستفاده ها خواهد شد و فلسفه های دروغین بر پاخواهد گشت و فتنه ها خواهد آفرید . در پایان این فتنه بزرگ، صوفی بزرگ تاریخ ظهور خواهد نمود و خدای یگانه را از وجود خود معرفی خواهد کرد.

فردای آن روز نزدیکترین شاگرد سقراط یعنی افلاطون که با استادش زندانی بود و قرار بود به همراه وی کشته شود به نزد استاد آمد و بسیار عجز و لابه کرد تا استاد را از انتخاب مرگ خود باز دارد ولی نتوانست .

سقراط جام زهر را سر کشید و افلاطون رفت و سپس آزاد شد و اندکی بعد به دستور پارلمان آتن نخستین دانشگاه فلسفه را تاسیس نمود و شاگردانی چون ارسطو را تربیت کرد که به دربار مقدونی رفت و اسکندر را پرورش داد تا برای فتح جهان و استقرار دموکراسی ، بشریت را به خاک و خون بکشد .

و این جریان هنوز ادامه دارد . جریانی که حاصل تبدیل خودشناسی به فلسفه است که مولّد تمدن غرب است که حامی دموکراسی و جهانخواری می باشد.

از کتاب دائرةالمعارف عرفانی جلد سوم -فلسفه شخصیتها- اثر استاد علی اکبر خانجانی

کتابهای مرتبط : انسان کامل جلد اولانسان کامل جلد دوم

ثبت ديدگاه