حکمت مغانه

۱۳۹۸-۱۲-۵ ۱۳:۰۹:۰۲ +۰۰:۰۰۵ اسفند ۱۳۹۸|حکمت, گزیده ای از آثار|بدون ديدگاه
استاد علی اکبر خانجانی
استاد علی اکبر خانجانی

حکمت مُغانه از کتاب چنین گوید پیر مغان

یااحد

١-ای انسان تو سلطان کائناتی که کل جهان ھستی با تمام اقتدارش ذاتاً در خدمت توست به شرط آنکه تو خود

باشی وخودت را باور داشته باشی و چون باور داشتی به تدریج خود را خواھی شناخت که اراده تو عین اراده

خداوند است .

٢ -ای انسان تو خود کل جهانی و جهان ھستی متمرکز و متوکل به ذات توست و تحت فرمان توست. پس خود را

باور کن و بشناس!

٣-ای انسان تو جانشین خدایی. اراده تواراده خداست. روح تو روح خداست. جمال تو جمال خداست. دست تو

دست خداست. چشم تو چشم خداست. ھوش تو ھوش خداست. این حق را ببین و باور کن و باش.

۴-ای انسان خود باش و بر جای خود باش و باخود باش و بی خود باش . تنها باش تا حق وجودت را بیابی و باور کنی!

۵-ای انسان خویشتن را بیازمای تا باور کنی . و برای این آزمون الهی – جهانی خویش شجاع و جسور و مؤمن

باشی و البته تا رسیدن به این یقین دچار افت و خیزھا و شکست ھا و ناکامیهای بسیاری خواھی بود ولی بالاخره

پیروز خواھی شد زیرا کل جهان ھستی در خدمت توست و حامی و حافظ توست و خدایت تو را کافیست!

۶-ای انسان بدان که ھمه ناکامیهایت حاصل ناباوریها و تردیدھایت در حق خویشتن است .

٧-ای انسان ! بدان که مشکل تو ناتوانی تو نیست بلکه نخواستن توست که حاصل ناباوری و عدم شناخت تو

درباره حق خدائی توست .

٨-ای انسان ! بخواه و اراده کن به اتکای خویشتن خویش و صبور بمان بر این اراده و مؤمن باش به خویشتن الهی خویش !

٩-ای انسان! پاک باش که پاکی! زیبا باش که زیبائی! بی نیاز باش که بی نیازی! شجاع باش که شجاعی!

خداباش که خدائی! پس خودت باش و از تنهایی مهراس که این ھراس خصم توست و خصمی جز این نداری!

١٠ -ای انسان! خوب باش که خوبی و مطلق خوبی تویی! عزیز باش که مظهر عزت کائناتی! عالی باش که

اعلائی! بزرگ باش که از کل جهان برتری! و باور کن خود را و مهر پروردگارت را در حق تو!

١١ -ای انسان! بخوان خدایت را از اعماق تن و دل و جان و روانت تا بشنوی پاسخش را در ذات وجود تو در

لحظات زندگانی ات در ھمه افعال و انفاس خویش. تا ببینی که با او ھم نفس و ھم جانی و ھم روح و روانی !

١٢ -ای انسان خودت را باور نخواھی کرد مگر اینکه خدایت را در خویشتن باور کنی. پس او را ندا کن با ھر

صدائی که دوست می داری با تمام وجود و ایمان و اخلاص. تا ببینی که جز او نیستی و بی او نیستی!

١٣ -ای انسان! از خود گریزان مباش. از خود ھراسان مباش. از خود بیگانه مباش. دیوانه مباش. یگانه باش تا

ببینی که یگانه جهانی و دردانه کائناتی و معبود ذرات و کراتی و مقصود خلقت حیات و مماتی!

١۴ -ای انسان ! به خود آ و ھوشیار شو و با خود باش و با خود سخن بگو و ھر غیری را از خود بران تا صدای

خودت رابشنوی از خودت .

١۵ -ای انسان ! بپذیر این ھستی را که خداوند به تو ارزانی داشته است . آنرا تحقیر مکن که این خود اوست که

بر جای تو نشسته است . آنرا پذیرا باش تا ھستی یابی و از این ھراس نابودی رھا شوی !

١۶ -ای انسان ! صادق باش در ھمه حال مخصوصاً آنگاه که می پنداری صدق تو موجب ھلاک توست . تا ببینی

که نابود ناشدنی ھستی و جاودانه ای!

١٧ -ای انسان! به خود آ تا خود آی خود باشی و کائنات را عرش وجود خود ببینی!

١٨ -ای انسان ! بخواه و بمان تا بشوی!

١٩ -ای انسان ! بشو آنکه ھستی !

٢٠ -ای انسان! بنگر که ھر آنچه که اینک ھستی ھمانی که خود در ھمه عمرت خواسته ای ولی فراموش کرده ای .

٢١ -ای انسان ! چیزی باش و چیزی بخواه که محتاج زمان نباشد . یعنی چیزی بخواه و باش که نابود شدنی

نباشد زیراھرچه که بواسطه زمان حاصل می آید تباه شدنی است زیرا در زمان نابود می شود .

٢٢ -پس ای انسان ! ھم اینک و برای ھم اکنون بخواه که باشی چیزی که جاودانه باشد و آن نقد است در تو و با

تو و آن خود توئی ! خود را ھمانگونه که ھستی بخواه با تمام وجودت تا ببینی که چه سان خدایگونه ای !

٢٣ -ای انسان! چه بدی با خود. و چه بد بینی با خدای خود. و کفری جز اینت نیست. خدایت تو را از عدم به وجود آورد و

ھستی جاویدت بخشید و تو را برای دوستی و خلافت برای خود برگزید و برترین موجود جهانت نمود. و ھنوز ھم

ناباوری به این واقعه. اینست راز ھمه بدیها و بدبختی ھای تو ای انسان! بخودآ!

٢۴ -پس بنگر که چه قدر به خودت کافری و از خودت بیگانه ای و دیوانه ای! ای انسان! آیا نمی خواھی کسی

را که با تو چنین عشق ورزیده بشناسی و بیابی و به او عشق بورزی!؟ اینست راز بدی تو به خودت و بدبختی

ھایت ای انسان!

٢۵ -آیا کسی که تو را از عدم آفریده و ھستی جاوید بخشیده و جانشین خود ساخته است تو را نابود خواھد کرد؟

پس ازچه می ھراسی ای انسان!

٢۶ -تو که با خالقت و عاشقت چنین بی مهر و بی تفاوتی، پس با خودت بهتر از این نمی توانی بود ای انسان!

٢٧ -آیا نمی خواھی خالق و عاشقت را دوست بداری؟ پس کی دست از بازی می کشی و از این حقارت و

مسخرگی نجات مییابی ای انسان!

٢٨ -آیا نمی خواھی خالقت را بشناسی و دوست بداری و خدمت و پرستش کنی؟ پس از حیات و ھستی خود چه

میخواھی ای انسان!

۲۹-ای انسان آیا شرم نمی کنی از اینهمه حماقت و شقاوت و حقارت و مسخرگی خود؟

٣٠ -آیا حیا نمی کنی از خدای خود ؟ آیا براستی مستحق دوزخ خشم خدایی ؟ آیا به خود نمی آیی ؟

٣١ -آیا براستی در آزادی انتخاب بین وجود و عدم ، عدم را برگزیده ای که اینسان دیوانه ای؟ ای انسان!

٣٢ -و شاید می دانی و می شناسی رحم و عشق مطلق خالقت را که ھرگز دوباره نابودت نمی کند که اینسان

مغرور و متکبرو کافری ای انسان !

٣٣ -اگر چنین است پس بسیار احمق و حق نشناس و جفا کاری و براستی که دوزخ را سزاواری، ای انسان !

٣۴ -ای انسان ! بخود آ و دست از این جنون و جفا بدار و خود را لایق دوزخ خشم و غیرت خدا مساز تا مستحق

ھستی اوباشی و چون او باشی و او باشی .

٣۵ -ای انسان ! تو آفریده نشده ای تا بازی کنی و بازیچه اسباب بازیهایت شوی . تو آفریده شده ای تا یکبار دگر

خود را وجهان را به گونه ای دیگر که خودت دوست میداری بیافرینی . تو آفریده شده ای تا بیافرینی ای انسان !

٣۶ -ای انسان! تو خوبی! تو پاکی، تو زیبایی، تو کاملی، تو بی نیازی، تو بی تائی، تو آزادی، تو مطلقی، تو

جاودانه ای، تومقدسی، تو برترین کل جهانی، تو خدای کائناتی! این را باور کن! اینست حق تو! اینست حقیقت!

٣٧ -ای انسان اگر لحظه ای در خود باشی و خود باشی از فرط شرم و حیا در حضورش ذوب و فنا میشوی و این

سرآغازبقای انسانی توست. پس این را بدان آنکس که حیا ندارد ھنوز وجود انسانی ندارد.

٣٨ -ای انسان! وجود تو تماماً رحمت خداست به عدم . پس رحم کن بخودت تا به وجودت دست یابی و از ھراس

عدم نجات یابی . رحم کن به عزت و اقتدار و بی نیازی و کبریایی ھستی خویش نه به نیازھای بوالهوسانه و

جانوری خویش . رحم کن به انسانیت خویش نه به عدمیت خویش .

٣٩ -ای انسان! تو مسجود ملائک و کائناتی پس چگونه است که اشیاء را می پرستی. تو جانشین خدا در عالم

موجوداتی پس چگونه است که ظالمان صاحب قدرت را بندگی میکنی. تو محبوب خدائی پس چگونه است که غیر

خدا را عاشقی. آیا تو ظالم بر خودت نیستی! و ظلم برتر تو اینست که این ظلم به خود را به خداوند نسبت میدھی

که رحمتش را درباره تو به کمال رسانیده است.ای انسان تو چگونه موجودی ھستی!

۴٠ -ای انسان ! به خود آ تا خود آ شوی و براستی ببینی که بر عرش خدا در عالم خاک نشسته ای و به جز به

او به ھیچکس و ھیچ چیزی نیازی نداری . ای انسان !

کتاب چنین گوید پیر مغان فصل سوم اثر استاد علی اکبر خانجانی

دیگر مقالات : حقوق مغانه ، حقوق مغانه ۲

ثبت ديدگاه