فلسفه اعتیاد

۱۳۹۷-۹-۳ ۱۲:۳۴:۵۸ +۰۰:۰۰۱۶ مهر ۱۳۹۷|سخنرانی ها|بدون ديدگاه

با اهالی اعتیاد

ای به زنجیر کشیده شدگان بدست خویشتن!

خود را به زنجیر کشیدید تا بتوانید دیگران را تحمل کنید و دیگران نیز شما را و نیز خود، خویشتن را در رابطه با دیگران.

شما معتاد ھیچ چیزی نیستید بلکه معتاد رابطه اید، روابطی ناحق!

شما در فرار از تنھائی به این اسارت افتاده اید. ھرکه تنھا شد و تنھائی اش را دوست داشت ھرگز معتاد نمی شود زیرا محتاج کسی بعنوان گریزگاه نمی شود.

آنچه را که عشق و عاطفه و دوستی می نامی مھد اعتیاد و علّت اسارت توست. این دروغ را برانداز تا اعتیاد برافتد.

چرا که خواه ناخواه از محبوبت انتقام خواھی گرفت. مخواه که محبوب باشی تا مجبور به عشق نمائی نشوی تا دام اعتیاد گرفتار میائی.

رازت را با صدای بلند گفتم تا شاید نجات یابی زیرا جز این علاجی نداری زیرا اعتیاد معلول عشق نمائی است،

دوستی نمائی، انسانّیت نمائی و ھر نمای دیگری آنگاه که رسوا شود ھمچنین عرفان نمائی!

کتاب ابرانسان ص ۴۹

استاد علی اکبر خانجانی

فلسفۀ اعتیاد

گریز از آنچه که هست و پناه بردن به آنچه که باید باشد: تصور می کنم تمامی راز اعتیاد در همین جمله خلاصه می شود. همیشه آنچه که هست تلخ و آنچه که باید باشد شیرین است و بشر تمامی تلاشش را در طول زندگی می کند تا به آنچه که باید باشد برسد ولی هیچگاه موفق نمی شود و همین شکست او را به سمت اعتیاد می کشاند. اعتیاد حاصل گریز از واقعیت است و هر چه واقعیت یعنی «هستی» زشت تر باشد تمایل بشر به اعتیاد بیشتر می شود. هر بشری از ابتدای زندگی خود، آرزویی را در سر می پروراند. آرزوی بهشتی که باید آن را برای خود بسازد و هر چه در این رسیدن ناموفق تر باشد تمایل او به گریز بیشتر می شود که این گریز همان «خود فراموشی» است. بنابراین اگر بخواهیم بپرسیم چه کسانی به دام اعتیاد می افتند، کسانی که از «خود» بسیار توقع دارند یا کسانی که برای «خود» آرزوهای بزرگی دارند و هیچگاه به واقعیت زندگی خود، بسنده نمی کنند و آن را در شأن خود نمی یابند. اما آیا توقع داشتن از «خود» بد است؟ هر بشری به میزانی که از «خود» توقع دارد برای برآورده کردن توقعاتش، تلاش می کند. شاید تفاوت بشر با سایر حیوانات در همین امر است که بشر هیچگاه به آنچه که بود بسنده نکرد و همیشیه در آرزوی بهتر شدن بود و همین امر موجبات پیشرفت و رشد بشر را فراهم کرد که چنین آرزوئی، نشأت گرفته از غرور نهاده شده در بشر بعنوان اشرف مخلوقات است. غروری که به بشر اجازه نمی دهد که به «هستی» خود بسنده کند و او را به سمت «بایستی» ها می کشاند. بایستی هایی که بشکل آرزو و آرمان در بشر آشکار می شود و همین غرور است که بشر را مبدل به ناراضی ترین مخلوق خداوند کرده است. و در عین حال همین غرور، انسان را در مقابل شکستها ، شکننده کرده است. تمامی هم و غم بشر در طول زندگی این است که برتری خود را به دیگران ا ثبات کند و حال هنگامی که او در زندگی شکست می خورد و در آرزویی ناکام می شود دو راه پیش روی دارد: اگر خود را عامل شکست بداند تمامی برتری و غرور از میان میرود و پوچ می شود اما اگر خود را عامل شکست نداند، می تواند همچنان غرورش را برای خود حفظ کند. اما تمامی عقل و شعور و وجدانش به او می گویند که «خود» عامل این شکست است. و او برای حفظ غرورش چاره ای ندارد تا عقل و وجدان خود را خاموش کند که در این صورت است که او میتواند شکست خود را به گردن دیگران (جامعه، حکومت ، خانواده، فرهنگ، اقتصاد و.) بیاندازد و اینجاست که مواد مخدر و اعتیادآور از هر دست چه طبیعی و چه شیمیایی، کاربرد پیدا می کنند. پس تمامی مواد اعتیادآور به بشر توانایی خود فریبی می دهند یعنی توان فرار از حقیقت.
بنابر این می توان گفت اعتیاد نتیجه غرور بشر و گریز از مسئولیت وی در قبال شکستهای زندگیش می باشد. اما هر شکستی، بشر را به سمت اعتیاد نمی برد. تمامی تلاش های بشر در طول زندگی برای دست یافتن به احساس وجود است و هر کس احساس وجود را در چیزی و در جایی جستجو می کند: عده ای در دنیا و عده ای در معنا. احساس وجود یک معناست معنایی که اگر بخواهیم از آن بیان عامیانه ایی داشته باشیم باید آن را میزان محبوبیت هر فردی در جامعه بدانیم. هر بشری به میزان محبوبیت خود در میان اطرافیان و جامعه خود است که می تواند وجود خود را بعنوان بشری منحصر بفرد درک و باور کند. زیرا در میزان محبوبیت است که هر بشری بین بود و نبود خود تفاوت احساس می کند که همین تفاوت، وجود بخش است. تفاوت بین بود و نبود همان تفاوت بین هستی و نیستی است. هر بشری در تمایز خود از دیگران و ا ثبات ضرورت وجود خود است که میتواند بین «بود» و «نبود» خود تفاوتی قائل شود. و احساس خوشبختی و موفقیت همان احساس ضرورت در «بودن» است و احساس بدبختی و ناکامی حاصل عدم این ضرورت. و اینجاست که مواد مخدر بعنوان تنها راه فراموشی، تبدیل به نیازی واجب می گردد. بطور مثال هر مردی به میزانی که وجود خود را برای خانواده اش بعنوان نان آور امری ضروری بداند و به این باور برسد که بدون وجود او، خانواده اش توان ارتزاق ندارند تا حدودی توانسته به این احساس وجود دست یابد و یا زنی که وجود خود را برای همسر و فرزندانش ضروری بیابد و به این باور برسد که همسر و فرزندانش بدون وجود او قادر به زندگی نمی باشند تا حدودی به این احساس وجود دست یافته است. بنابراین احساس وجود امری برخاسته از روابط بین انسانهاست. هر بشری در هر مقامی که باشد: پدر، مادر، فرزند، عاشق، معشوق، رئیس، مرئوس و… هر چه بیشتر به این باور برسد که وجودش در آن مقام امری ضروری است و هیچکس نمیتواند جایگزین وی شود و به قولی بی همگان بسر شود اما بدون او بسر نمی شود موجودیت خود را بیشتر باور می کند و اما هیچ چه وجود خود را عامتر بیابد و اینکه اگر او نباشد جانشین های زیادی به جای او خواهند بود، اینجاست که احساس وجود تبدیل به احساس نابودی می شود. اگر امروزه مواد مخدر چنین گسترش روز افزونی یافته است به این سبب است که هر فردی خیلی زود به این حقیقت تلخ می رسد که وجود او هیچ ضرورتی برای اطرافیانش ندارد. اگر او نباشد افراد زیادی جای خالی او را پر خواهند کرد. در گذشته هر مردی وجود خود را برای خانواده اش یک ضرورت می یافت اما امروزه هر مردی بسرعت این حقیقت تلخ را در میابد که وجود خود او برای خانوده اش هیچ اهمیتی ندارد و تنها اهمیت او میزان پولی است که به خانه می آورد پس هر کسی که تأمین کننده این پول باشد براحتی جانشین او خواهد شد و یا هر زنی خیلی زود به این حقیقت تلخ می رسد که وجودش بعنوان معشوق برای مردش ضروری نیست و هر زنی بسرعت جانشین او برای مردش خواهد شد و حتی برای فرزندانش نیز وجود او ضرورتی ندارد و همه خیلی زود او را فراموش می کنند. اگر هر کدام از ما به تلاشهای روزمرۀ خود کمی دقت کنیم این واقعیت را درمی یابیم که چگونه هر تلاشی در هر بابی تنها برای ا ثبات ضرورت وجودمان می باشد و اینکه بدون ما هیچ کاری پیش نمی رود اما گاه وقایعی برای هر کدام از ما اتفاق می افتد که به دروغ بودن این امر پی می بریم و در می یابیم که بدون وجود ما نیز دنیا در حال گذر است، چه ما باشیم و چه نباشیم. اما میزان ضرورت وجود همان میزان دریافت محبت از دیگران است. و آنچه که بشر را به سمت اعتیاد می کشاند، دیدن این حقیقت تلخ است که هیچکس او را دوست ندارد. و حال که بین «بود»و «نبود» او تفاوتی وجود ندارد چاره ایی نیست جز اینکه این «بودن» را با مواد مخدر از میان ببرد و شر خود را از همه کم کند. در واقع اعتیاد یک خود کشی تدریجی است. اما اینکه چرا این دوران عصر مواد مخدر و خود فراموشی است به این سبب است که بواسطه صنعت بسیاری از نیازهای تاریخی بشر اجابت شد و صنعت جانشین یاری انسانها به یکدیگر شد و همین بی نیازی باعث شد که فقدان محبت، آشکار شود و انسان مواجه با احساس نابودی در خود گردد در واقع تکنولوژی باعث شد که بی محبتی بشر آشکار شود نه اینکه ایجاد شود. زیرا در طی هزاران سال انسان عصر سنت، بستگی های معیشتی و دریوزه گیهای حاصل از آن را تعبیر به محبت مینمود ولی اینک نیازی به چنین نمایشاتی عاشقانه ندارد. تکنولوژی شرایطی را ایجاد کرد تا امکان رابطه ای دوستانه در ورای نیازهای مادی پدید آید تا معلوم شود چه کسی براستی اهل محبت است یا اهل تجارت قلوب. بنابراین تلاش برای محبت و دوست داشتن کاملًا قلبی، تنها راه پیشگیری و درمان اعتیاد است انسان همیشه تلاش کرده با دریوزگی و دوستی های ریایی، فقدان محبت را جبران کند و این تلاش مذبوحانه اساس عاطفی گرایش به تخدیر است. و از طرفی دیگر میدانیم که آدمی به خودی خود در هر شرایطی، از خودش راضی است و «هستی» نقد او همان «بایستی» اوست ولی آنچه که بین «هستی» و «بایستی» فاصله و بلکه تضاد می اندازد نگاه دیگران است. و اما آنچه که این نگاه را برای فرد تبدیل به انگیزۀ شخصی می سازد و خود او را نیز با «هستی» نقدش به تضاد می کشاند ارادۀ به محبوبیت برتر است که مولد احساس وجودی شدیدتر است: احساس وجود قلبی! و همین امر وجه تمایز انسان و حیوان است و بدینگونه است که برای انسان، «بودن» بخودی خود کفایت نمی کند الا اینکه توانسته باشد با خدای خودش ارتباط یافته و در نزد او محبوب شده باشد یعنی اولیای خدا که از نگاه مردمان بی نیازند. بنابر این بعنوان یک دستورالعمل باطنی برای ترک اعتیاد و یا پیشگیری از آن باید گفت که انسان به میزانی که برای جلب رضایت و محبت خداوند و یا اولیای او تلاش می کند این تلاش اگر هم به شکست انجامد هرگز «هستی» او را در هم نمی شکند و بلکه موجب معنویت خالصتر می گردد. به بیان دیگر تلاش از قلمرو «هستی» نقد به «بایستی» ها اگر بر اساس تقوا و احکام فطرت و وجدان باشد هرگز فرد را به بطالت نمی اندازد تا برای فرار از آن به قصد خود فراموشی روی به اعتیاد آورد.

دائرةالمعارف عرفانی جلد ۱ ص ۱۷۴

استاد علی اکبر خانجانی

ثبت ديدگاه