فلسفه ولایت زناشوئی

فلسفه ولایت زناشوئی . مقاله ۳۲( خودشناسی جنسی)

فلسفه ولایت زناشوئی (خودشناسی جنسی) مقاله شماره ۳۲

این واضح است که عشق مرد به زن ھمان عشق ذھنیّت و آگاھی او به خویشتن است .

عاشق در واقع مرید دل خویش است که دلش امر به وصال با زن محبوبش را می کند .

مرد عاشق امیال و اراده زن نیست بلکه ھمان میزان تبعیّت او از اراده زن ھم به نیت وصال و نزدیکی فزاینده با زن است در جهت رسیدن به ولایت مطلقه بر تمامیّت وجود زن .

واین یک امری ذاتی در مرد است که بسیار اساسی تر از فرھنگھا وقوانین بشری می باشد .

واین ولایت البته به قدرت محبّت و خدمت ممکن می شود و بمیزانی که چنین ولایتی رخ می نماید این رابطه ای مستحکم و پایدار است و موجب صدق و صمیمیت متقابل می شود و به دوستی می انجامد .

این وضعیت رابطه یک مرد طبیعی نسبت به زن محبوبش می باشد و این ولایت پذیری در یک زن طبیعی نیز بهمان شدت وجود دارد و دموکرات ترین زنان و مردان نیز از این نیاز متقابل ذاتی مبرا نیستند الا اینکه بسوی بیماری های عصبی و روانی و جنسی می روند که گرایش به ھمجنس گرائی یکی از ویژگیھای زنان و مردان است که به هر دلیل از این ولایت سر باز می زنند و ھمچنین گرایش به مخدرات نیز نشانه دیگری از این انکار می باشد که این ھر دو نشانه در عصر جدید غوغا می کند که از محصولات نبرد دموکراتیک با این نیاز ذاتی است .

ھمچنین بروز تبهکاری در مردان و افسردگی در زنان و نیز بروز ھرزگی ھا و فساد جنسی و روسپی گری از جمله علائم دیگر این نبرد ناحق است . این ولایت یک نیاز بغایت عمیق و ناخودآگاه قلبی و روانی در بشر است و یک نیاز ذھنی و ارادی نیست
که قابل اصلاح و تغییر و انکار باشد .


این ولایت به لحاظی تقسیم مسئولیت ھای وجودی در زندگی مشترک زناشوئی است که بطور طبیعی وغریزی انجام می شود و کافیست که بواسطه امیال ناحق ذھنی خود مانع آن نشویم و بلکه عقلانیت خود را نیز بخدمت آن بگیریم .

این تقسیم کار وجودی و روانی براساس تقسیم کاری که در احکام دینی و اخلاقی حضور دارد به آسانی ممکن می شود .

آنچه که این ولایت را شاقه و یا محال و مخدوش می سازد سوءاستفاده از این حقوق و گریز از این مسئولیت متقابل است

به لحاظی حتّی بدون دانستن احکام دینی و شرعی بطور دقیق ، اگر محبّت مرد به زن ، متقابلاً پاسخ یابد و این خدمات یکطرفه نماند و نیازھا تبدیل به ناز نشوند این ولایت بطور طبیعی در جریان عمل پدید می آید .

این مسئله مطلقاً تملّک نیست و اگر ھم باشد متقابل است : ولایت بیرونی و دنیوی مرد بر زن و ولایت باطنی و نامرئی زن در مرد . زن به دل مرد فرمان می راند و مرد ھم به تن و حواس و اعضای زن فرمان می دھد .

این ھمان است که مولّد امری واحد است که در احکام و حقوق الهی تبیین گشته است . اگر زن و مرد بخواھند به قوه این ولایت الهی که ھمان محبّت است ایمان و خواھش ھای ناحق داشته باشند نھایتاً این محبّت را که بزرگترین لطف خدا به بشر است از دست می دھند .

رابط زناشوئی مثل ھر رابطه دیگری نیست که بتوان آن را بر اساس قوانین و قراردادھای متقابل خلاف حقوق ولایت پدید آورد و استمرار بخشید . نتیجه چنین وضعی ھمان است که امروزه در جوامع مدرن و دموکرات شاھدیم .

حقوق برابری ھای اجتماعی مطلقاً در این رابطه عمل نمی کند و آنرا نابود می کند . این
رابطه بسیار برتر و اساسی تر از برابری ھای فرمالیستی و قانونی می باشد .

برای رابطه زناشوئی ھیچ قانونی مضحک تر و مهلک تر از برابری ھا نیست . ھمانطور که قوانین دموکراتیک را نمی توان وارد رابطه والدین با فرزندان نمود .

ھمانطور که ورود این قوانین در چنین عرصه ای منجر به سقط جنین شد و انقراض نسل بشر را پیش روی نهاده است .

عشق ، حقوق و آدابی دگر و برتر دارد که برابری آنرا نمی شناسد ھمانطور که خداوند در کتابش می فرماید که اگر قرار باشد که برای لحظه ای عدالت را بر بشر حاکم کنم کل بشریت نابود می گردد . و بلکه ھمواره رحمت خدا بر عدلش سبقت می گیرد .

مغزھای دموکرات و آزادیخواه حقیرتر از آنند که محبّت و ولایت زناشوئی را درک کنند .

این مغزھای بیمار و کوچولو حتّی در روابط ھمجنس گرائی مبادرت به القای ولایت زناشوئی می کنند ولی این حق را در رابطه باجنس مخالف قائل نیستند .

و این خود سند رسوائی جنون و دروغ این جماعت است .

یعنی بین دو جنس متفاوت حقوق متفاوت قائل نیستند ولی بین دو جنس ھمسان به این تفاوت قائلند .

ولایت زناشوئی فرمان عشق است نه فرمان زور . دموکراتھا فرمان زور را به قوه تسلیحات امحای جمعی ، حق می دانند ولی فرمان عشق را ستم می دانند .

در داستان آدم و حوا در قرآن میخوانیم که ابلیس موجب القای شهوت جنسی در حوا شد و حوا ھم آن را به آدم منتقل کرد و این امر موجب عداوت آن دو گشت و این عداوت موجب خروج آن دو از بهشت شد : ازبهشت من خارج شوید که دشمن یکدیگرید ! در این باب در مقالۀ « فلسفۀ لباس » مفصل تر بحث کرده ایم .

این جنگ در رابطۀ ھر زن و شوھری حضور دارد و علت ھمۀ مشکلات زناشویی است . به زبان ساده عداوت بین زن و شوھر ازمنت و معامله ای است که در رابطه جنسی رخ می دھد .

زن می گوید : چون تو نیازمندی پس بایستی نازم را بکشی و ھمه امیال مرا در زندگی ارضاء نمایی تا با تو تمکین جنسی کنم.

ولی مرد می گوید : اگر من به لحاظ پایین تنه ام به تو محتاجم تو نیز محتاجی ھر چند که آن را کتمان میکنی .

و علاوه بر این تو احتیاج دیگری ھم به من داری و آن نیاز به معیشت است . مگر تو از بابت این نیازھایت منت مرا می کشی و من برایت ناز می کنم که قرار باشد من ھم برای نیازم منت بکشم و تو ناز کنی .

این است بگو مگوی پنهان و آشکار زناشویی که در تمام عمر استمرار دارد و بتدریج پیچیده تر و مزمن شده و اصلش به نسیان رفته و تبدیل به ده ها بهانه می گرد د و خانه را تبدیل به دوزخ می کند .

حقیقت امر این است که کل این جنگ بی پایان برخاسته از عشق مرد به زن است که در زن چنین ناز وتوقعی ناحق پدید می آورد و این وضع آنقدر ادامه می یابد تا این محبت نابود شده و بر جای آن در دل مرد نفرت و در دل زن کینه پدید می آید و انتقام آغاز می شود .

فقط زن مؤمن است که حق محبت را می شناسد و از آن حربه ای بر علیه شوھر نمی سازد و مرد مؤمن است که حاضر نیست فقط برای نیاز جنسی اش پا بر حقوق و حدود الهی بگذارد.

مردی که بخاطر امرارمعیشت بر زنش منت نگذارد و زنی که بخاطر تمکین جنسی بر مردش منت نگذارد و از عشق حربه نسازد این جنگ را پایان داده و لایق رجعت به بهشت است .


✓ برگرفته از کتاب دائرةالمعارف عرفانی _ جلد اول _ فصل اول _ فلسفه آدم و حوا
« اثر استاد علی اکبر خانجانی »

ثبت ديدگاه