چند حکایت مالیخولیائی

جند حکایت مالیخولیائی(خودشناسی تمثیلی) مقاله ۱۱- استاد علی اکبر خانجانی

چند حکایت مالیخولیایی(خودشناسی تمثیلی) مقاله ۱۱

از رمّال و دعا نویس پرسیدم : چرا آیات قرآن را می پزی و به خورد مردم می دهی ؟ گفت : مگر نخواندی که در خود قرآن آمده که «این کتاب رحمت و شفایی برای مؤمنان است».

کسی از فرط دندان درد تا صبح دعای دندان درد را زمزمه کرد و هیچ تسکین نیافت تا از درد بی هوش شد فردایش گفت : بالاخره اثر کرد و باز دعا را آغاز نمود  .

شبی در عین دلبری زنی به شوهرش گفت آیا واقعاً عاشق منی و جز خوشبختی برای من نمی خواهی مرد گفت: همینطور است . زن گفت: اگر راست می گویی مهریه ام را تماماً و نقد بپرداز و طلاقم بده . مرد نیز همین کار را کرد . زن به هنگام خداحافظی گفت : اگر به راستی عاشقم می بودی این کار را نمی کردی . تو عاشق نبودی احمق بودی . مرد گفت : احمق خودتی من از تو بیزار بودم و فقط اینگونه می توانستم از شرّت راحت شوم  .

روزی دختری به دوست پسرش گفت : این را بدان که تو نه اولین دوست من هستی ونه آخرین آن . پسره گفت منظورت اینست که اصلاً نگران هیچ چیزی نباشم مرسی خیلی لیبرالی  .

از کتاب دائرةالمعارف عرفانی جلد سوم فصل حکایات عرفانی – خودشناسی تمثیلی اثر استاد علی اکبر خانجانی

کتابهای مرتبط : مصاحبه ای با آدمها

ثبت ديدگاه