من و تو ۴

۱۳۹۸-۱۰-۱۴ ۱۹:۰۱:۱۶ +۰۰:۰۰۱۴ دی ۱۳۹۸|عمومی, گزیده ای از آثار|بدون ديدگاه
من و تو
استاد علی اکبر خانجانی

فصل۲۵ -من و تو ۴ صفحه ١٣٥ از کتاب اینست انسان اثر استاد علی اکبر خانجانی

به میزانی که اعتماد می کنی و آزادی می بخشی ایمان می دهی و کفر می بخشی. و اما غایت این راه اگر با صبر و معرفت طی شود حقیقتی است واحد که در ورای خیر و شر قرار دارد و منشأ  همۀ ارزشهای اضدادی می باشد. 

در وجود انسان نسبت به متافیزیک هیچ شکی وجود ندارد یا بطور یقین باور دارد و یا مطلقاً با آن ارتباطی ندارد تمامی شکها از جهان فیزیک بر می خیزد. 

به همان میزان که انسان چیزی را در خود باور دارد باورش دارند. 

قاطع ترین مبارزه برعلیه راه و روش کسی اینست که با وی راه بیائی و در روش هم وی را حمایت کنی : دوستانه و نه دشمنانه .

تلخی هر حقیقتی در اینست که به انسان نشان می دهد که : «من مستقل از تو و در ورای ارادۀ تو حضور دارم و اینکه مرا بپذیری و یا انکار کنی برایم فرقی ندارد ولی برای تو فرق دارد.» 

در هر کجا که حقیقتی حضور دارد بی تفاوتی هم وجود دارد، یعنی اختیار ! 

در هر کجا که علاقه و محبتی وجود دارد انکار هم وجود دارد، یعنی اینکه : « من لایق دوست داشته شدن نیستم. » 

در هر کجا که عشقی وجود دارد اتهام حماقت هم وجود دارد . یعنی اینکه من تو را فریب داده ام. 

عشق و عداوت چون بهم آمیزد عاقبتش دوستی است . یعنی اعتدال . 

دوستی هنگامی رخ می دهد که «من» ، ھر فرد دیگری را هم مستقل از خودش قبول داشته باشد و او را موجودی بی نیاز از خود ببیند و حرمت نهد. 

عشق ، جنونی است که فرد خود را با دیگری اشتباه می گیرد. و اینست که عشق از بنیادش بر جعل و سوء تفاهم و تهمت قرار دارد . عشق نتیجۀ نهائی خودپرستی است و نتیجۀ نهائی عشق هم خود براندازی است و نتیجۀ نهائی خود براندازی هم بخود رسیدن است و «خود» شدن .

هر مخالفتی ، تصدیقی از سر تکبّر است : تأئیدی از سر اجبار . 

هر کسی در گوش خودش نجوا می کند که : « تو بسیار برتر از این هستی که هستی هر چند که نمی فهمی که چیستی .» 

چون هیچکس خود را لایق دوست داشته شدن نمی بیند لذا خیانت می کند تا این دوستی ناحق را از بین ببرد. پس خیانت برحق است. 

کسی که خود را لایق دوست داشته شدن ببیند از دوست داشته شدن بی نیاز می شود . و لذا دوست داشته می شود.

تظاهر به گناه کار بودن و خشوع ، آخرین مکر برای ادامۀ گناه است. 

کسی که حقیقتی را اعتراف می کند تا حقیقت برتری را مخفی دارد بدین وسیله حقیقت برتر را آشکار می سازد. زیرا با حقیقت مکر نموده و بهرحال به آن متوسل شده است. 

اعمال پلید جزای افکار پلید است و نه محصول اختیاری آن . و لذا همۀ جنایتکاران خود را بی تقصیر می دانند زیرا در لحظه ارتکاب جرم بی اراده و مدهوش بوده اند. 

« اراده کردن» بزرگترین دلیل بر بی اراده بودن است. 

تظاهر به دوست داشتن جزای عداوت قلبی است و لذا برحق است. انسان به میزانی که رسوا می شود خطرناک می شود، یعنی اراده می کند که ماھیّت اصلی خود را به عرصۀ ظهور برساند و به کام خود برسد و در این راه از هیچ چیزی نمی ترسد، از چیزهائی که باعث رسوائی او شهده اند. و در عین حال از این چیزها قلباً سپاسگزار است که وی را از اسارت ریا نجات داده اند و به میل درونی اش امکان ظهور بخشیده اند. 

تا دروغ یا خیانتی اعتراف نشده و بخشوده نشده وجود دارد صمیمیّتی نمی تواند باشد و نه تفاهمی و نه صداقتی .  برای ریاکار شدن در رابطه با کسی فقط یک دروغ کافی است . 

خود – فریبی عذاب حاصل از فریب دادن دیگران است. 

نیاز به کسی که از تو بیزار است عذاب بیزاری تو نسبت به کس دیگری است که به تو محتاج است. 

می خواھی و می توانی ولی نمی کنی ، نمی خواھی و نمی توانی ولی می کنی. آیا این بی اراده گی انسان نیست ؟ زیرا انسان ھمواره چنین است. 

می خواھد و نمی خواهد ، می تواند ولی نمی تواند ، می کند و نمی کند ، می بیند و نمی بیند، هست ولی نیست . اینست انسان !

ثبت ديدگاه