من و تو ۳

۱۳۹۸-۹-۲۹ ۲۲:۴۶:۴۵ +۰۰:۰۰۲۹ آذر ۱۳۹۸|عمومی, گزیده ای از آثار|بدون ديدگاه

۲۵ -من و تو ۳

  •   گناه چیزی جز آرزوها و نیّات پلید آگاهانه نیست و آنچه هم که همچون حالات و کردار و اعمال زجرآور از انسان سر می زند عذاب آن می باشد . 
  • عشق یعنی مجذوبیّت ناخودآگاه نسبت به ضدّ خود. پس عشق بستر عدل است. ضدیّت همان علیّت است. 
  • راحتی نسیان است و ناراحتی هم به خود آمدن است. همانطور که بهشت عرصۀ خودفراموشی است و دوزخ هم عرصۀ بخودآئی . 
  • نیکوکاری از بی خودی است و شرارت از خودیّت .
  • جنون و افسانه آخرین مخدّری است که از ذات انسانی که به غایت رنج رسیده است سر بر می آورد: رنج حاصل از واقعیت . مثل خواب در مقابل بیداری . 
  •  هر جدیّتی محصول طلب انسان در نابودی خویشتن است در درجات گوناگون . 
  • جز در دیدار بلاواسطۀ آنچه که خدا نامیده می شود نیهیلیزم را علاجی قطعی نیست: یعنی دیدار آن چیزی که مطلقاً وجود ندارد و وجودش مطلقاً محال است و بدین گونه است که نیستی نابود می شود. 
  • آنکه کسی یا چیزی را منکر است بیشتر از آن خود را منکر است. 
  • آنکه چیزی را می پرستد بیشتر از آن خود را می پرستد.
  • فقط رنج است که فهم را تحریک می کند یعنی عطش بهشت. 
  • هیچ سخنی معنائی رسا ندارد مگر به میزانی که مطلق باشد.
  • فقط آنچه که از ورای اراده واقع می گردد اعتقاد متافیزیکی پدید می آورد. 
  •  خداجوئی و انکار خدا همواره به یک میزان است در هر فرد یا جمعی .
  •   عشق به فهم مادّه است که به متافیزیک منجر می گردد. 
  • برای هر فرد و هر گروه و دورانی خدای خا ّصی وجود دارد و تا آن خدا نمیرد و پوچ نشود تغییر و تکاملی ممکن نیست . بدین لحاظ رشد یعنی رشد خدا در انسان.
  •  عشق عرصۀ ظهور دیالکتیک و مرگ آن است. 
  • انسانی که دیالکتیک را نمی شناسد هیچ چیزی را نمی شناسد و انسانی هم که دیالکتیک را می شناسد جز پوچی را نمی شناسد.
  •   انسان به میزانی که دربارۀ خود شک دارد درباره اش شک می شود .
  •   صلح محصول شک است و به همین دلیل ناپایدار است و به مثابۀ استراحتی است برای جنگ بعدی.
  •  عشق هنگامی به سراغ کسی می آید که درد فهمیدن بی تابش کرده باشد . 
  • فاسد شدن تنها راه خروج از حماقت است : حماقت به معنای محصول نهائی تزویر. 
  • کسی که جنایتی می کند وجهی از حماقت خود را به قتل می رساند . 
  •   انسان فقط با آرمانهای خودش در نبرد است در نبردی که بسوی آرمانش می رود. 
  • چرا باید کسی مرا دوست داشته باشد در حالی که من خودم را دوست ندارم و چرا باید کسی را دوست بدارم در حالی که او مرا دوست ندارد. جواب به این دو سئوال به مثابۀ جواب به کل انسانیّت است. 
  • جنگی نیست الاّ که منطقش اینست : «چرا مرا دوست نداری» و جنون هر جنگی از همین منطق است زیرا انسان با کسی نمی جنگد مگر اینکه آن کس وی را دوست می دارد. پس همۀ جنگها جنگ عشق است و همۀ صلح ها نمایانگر از دست رفتن عشق است. 
  • کسی را دوست نمیداری مگر به میزانی که عیب هایت را نادیده می گیرد و عاشق کسی نمی شوی مگر به میزانی که خیانتهای تو را ایثار معرفی می کند و دشمن کسی نمی شوی مگر به میزانی که تو را به خودت می شناساند. 
  •   شناخت حقیقت انسانی عبارت است از درک و تصدیق این واقعیّت که هر فرد یا گروهی لایق و مست حق همان وضع موجود خویش است و کمترین ظلمی نشده است و علاوه بر این هر کسی در درون خویش بطرز حیرت آوری بر حال و وضع کلّی خویش راضی است و هرگاه که این رضایت جداً از بین برود تغییر وضعیّت آغاز می شود. ولی آنچه که امروزه علوم انسانی و علوم اجتماعی نامیده می شود ماهیّتاً از چنین شناخت و باوری عاجز است و بلکه ضدّ آن است.  ترین ھر چیز و وضعیّتی ضدّ آن است . یعنی مطلق ھر چیزی طلاق دهندۀ آن چیز است .

برگرفته از کتاب اینست انسان اثر استاد علی اکبر خانجانی

ادامه در قسمت بعدی…

ثبت ديدگاه